💖عشق بی انتها💖
💖LoverSavadkoh💘
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


❤سلام دوستان عزیز ❤
🌹این یک وبلاگ ازاد برای اشتراک گذاری عقاید وفرهنگها ودوست یابی واشتراک مطالب واخبار به روز وعلمی واجتماعی است در جوی صمیمی به دور از هرگونه توهین به هر دین وقومیت ومذهبی وشخصی است امیدوارم در کنار هم دقایق شاد وخوبی داشته باشیم .منتظر نظرات وایده های شما هستم🌹

آمدم بگویم من یاغی نیستم

در حالات مرحوم آخوند کاشی وارد است که روزی مشغول وضو گرفتن بودند.

که شخصی باعجله آمد وضو گرفت و به داخل مسجد رفت و به نماز ایستاد.

با توجّه به این که مرحوم کاشی خیلی مؤدّب وضو می‌گرفت و همه آداب و ادعیه ی وضو را به جا می‌آورد؛ تا وضوی آخوند تمام شود، آن شخص نماز ظهر و عصر خود را هم خوانده بود.

به هنگام خروج با مرحوم کاشی رو به رو شد

ایشان پرسیدند : چه کار می‌کردی…!؟

گفت : هیچ…

فرمود : تو هیچ کار نمی‌کردی…!؟
گفت : نه! می‌دانست که اگر بگوید نماز می‌خواندم، کار بیخ پیدا می‌کند.

آقا فرمود : مگر تو نماز نمی‌خواندی…!؟

گفت : نه…!

آخوند فرمود: من خودم دیدم داشتی نماز می‌خواندی.

گفت : نه آقا اشتباه دیدی…

سؤال کردند : پس چه کار می‌کردی…!؟

گفت : فقط آمده بودم بگویم من یاغی نیستم، همین…

این جمله در مرحوم آخوند (رحمه الله) خیلی تأثیر گذاشت.

تا مدّت ها هر وقت از احوال آخوند می‌پرسیدند،
ایشان با حال خاصی می‌فرمود: من یاغی نیستم…

خدا من و دوستام یاغی نیستیم…!
بنده ایم…!
اگه اشتباهی کردیم مال جهلمون بوده…
لطفا همین جمله را از ما قبول کن…




نوع مطلب : مذهبی، حکایات مذهبی، 
برچسب ها : اخوندکاشانی، حکایت، اسلام،
لینک های مرتبط :
شنبه 7 آذر 1394
خاطره‌ مرحوم کافی از پیاده‌روی‌ اربعین /دانلود


همزمان با فرارسیدن ایام راهپیمایی زائران اربعین حسینی برای اولین بار فایل صوتی صدای مرحوم شیخ احمد کافی که به بیان خاطرات خود از پیاده روی نجف تا کربلا می پردازند، منتشر می شود.



نوع مطلب : مذهبی، حکایات مذهبی، دانلود، صوت مذهبی، 
برچسب ها : صوت، دانلودشیخ احمدکافی، خاطرات، اربعین،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 26 آبان 1394
مردی که ملائکه برایش حج بجا آوردند

پانصد مثقال طلا با خود براشت و متوجه بازار شد كه تدارك سفر حج بنمايد.



ادامه ی مطلب


نوع مطلب : مذهبی، قرآن، حکایات مذهبی، 
برچسب ها : حکایت، علوم دینی، حج، نکات قرانی،
لینک های مرتبط :
يکشنبه 8 شهريور 1394
داستان عابد و سگ


روزی روزگاری، عابد خداپرستی بود که در عبادتکده ای در دل کوه راز و نیاز خدا میکرد، آنقدر مقام و منزلتش پیش خدا زیاد شده بود که خدا هر شب به فرشتگانش امر میکرد تا از طعام بهشتی، برای او ببرند... و او را بدینگونه سیر نمایند. بعد از 70 سال عبادت ، روزی خدا به فرشتگانش گفت: امشب برای او طعام نبرید، بگذارید امتحانش کنیم.


آن شب عابد هر چه منتظر غذا شد، خبری نشد، تا جایی که گرسنگی بر او غالب شد. طاقتش تمام شد و از کوه پایین آمد و به خانه آتش پرستی که در دامنه کوه منزل داشت رفت و از او طلب نان کرد، آتش پرست 3 قرص نان به او داد و او بسمت عبادتگاه خود حرکت کرد.

سگ نگهبان خانه آتش پرست به دنبال او راه افتاد، جلوی راه او را گرفت... مرد عابد یک قرص نان را جلوی او انداخت تا برگردد و بگذارد او براهش ادامه دهد، سگ نان را خورد و دوباره راه او را گرفت، مرد قرص دوم نان را نیز جلوی او انداخت و خواست برود اما سگ دست بردار نبود و نمی گذاشت مرد به راهش ادامه دهد. مرد عابد با عصبانیت قرص سوم را نیز جلوی او انداخت و گفت : ای حیوان تو چه بی حیایی! صاحبت قرص نانی به من داد اما تو نگذاشتی آنرا ببرم؟

به اذن خدای عز و جلٌ ، سگ به سخن آمد و گفت: من بی حیا نیستم، من سالهای سال سگ در خانه مردی هستم، شبهابی که به من غذا داد پیشش ماندم ، شبهایی هم که غذا نداد باز هم پیشش ماندم، شبهایی که مرا از خانه اش راند، پشت در خانه اش تا صبح نشستم... تو بی حیایی، تو که عمری خدایت هر شب غذای شبت را برایت فرستاد و هر چه خواستی عطایت کرد، یک شب که غذایی نرسید، فراموشش کردی و از او بریدی و برای رفع گرسنگی ات به در خانه یک آتش پرست آمدی و طلب نان کردی...

مرد با شنیدن این سخنان منقلب شد و به عبادتگاه خویش بازگشت و توبه کرد.

کتاب پند و حکمتها/علامه حسن زاده آملی




نوع مطلب : مذهبی، حکایات مذهبی، 
برچسب ها : حکایت، علوم دینی، ایت الله العظمی جوادی املی،
لینک های مرتبط :
يکشنبه 8 شهريور 1394
ملاقات پادشاه با مردى كريه المنظر


در تاريخ بيهق (ص 288) گويد: آورده اند كه پاشاهى غافل بود، روزى مى گذشت با وزيرى عالم و عاقل ، مردى را ديد كريه المنظر جامه از خرقه مزبله بر هم پيوسته ، و موى و ناخن ناچيده ، در داش (كوره ) گرمابه بر خاكستر نشسته ، و پير زنى در مقابل او نجاست مى سوخت ، و از گاورس (بفتح واو و سكون راء جاورس و ارزن است ) طعامى ساخته بكار مى برد.


و اين مرد بيتى بغناى ناموزون مى گفت ، و در آن بيت جمال اين زن و نعت وى بيان مى كرد، و مى گفت :
خوشتر ازين روزگار كرا دست دهد، (هذا وقت غاب عنه العذول و الرقيب الان ) ساعتى است كه ملامت كننده و مراقب و دشمنان من از حال خوش من بيخبرند.


ملك گفت : اين چه زندگانى و اين چه دنائت همّت است !


وزير گفت : ايها الملك ، نعمت دنيا با نعمت آخرت هم اين نسبت دارد كه نشست و خاست و طعام و لباس اين مرد و زن با مملكت و نعمت تو، چنانكه تو به چشم حقارت درين تامل مى فرمائى هر كه را كه ديده بر لذات عالم عقبى افتاد باستخفاف و تحقير و تصغير دراين لذات دنيا نگرد، (قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم لو كانت الدنيا تزن عند الله جناح بعوضه ماسقى منها كافرا شربة ماء) هرگاه دنيا در نزد پروردگار متعال بمقدار بال مگسى ارزش داشت هر آينه يك جرعه آبى را از آن براى شخص كافر نمى چشانيد.


نتيجه :
آرى آنانكه چشم به جهان وسيع روحانى باز كرده ، و از لذات و حلاوتهاى عالم ديگر چشيده اند: از جاه و جلال و عز و مقام و لذتهاى دنيوى چشم پوشيده ، و بزندگى ساده و مختصرى كه مانع از تحصيل آخرت نيست قانع مى شوند.


مغبون و بيچاره و احمق آن كسى است كه از آخرت خود دست كشيده و زندگانى چند روزه دنيا را بگيرد.


خداوند متعال مى فرمايد : و ما هذه الحيوة الدنيا الا لهو و لعب و ان الدار الاخرة لهى الحيوان (عنكبوت 64) زندگانى دنيا بجز لهو و بازيچه چيز ديگرى نيست و حقيقت زندگى در آخرت است و بس .


اهل دنيا چون اطفالى هستند كه آخرين فكر و مقصود ايشان تنها بازى كردن و خوردن و خوابيدن بوده ، و كمترين توجهى به حقيقت زندگانى و عاقبت كار و سعادت و خوشبختى حقيقى ندارند.

کتاب مجموعه قصه های شیرین




نوع مطلب : مذهبی، حکایات مذهبی، 
برچسب ها : حکایت، نکات قرانی، علوم دینی،
لینک های مرتبط :
يکشنبه 8 شهريور 1394
سخنان علامه طباطبایی درباره امام رضا علیه السلام

همه امامان معصوم علیهم السلام رئوف هستند، اما رأفت حضرت امام رضا علیه السلام ظاهر است.

به گزارش سرویس دینی جام نیوز، علامه طباطبایی می‎فرمودند: «همه امامان علیهم السلام لطف دارند، اما لطف حضرت رضا علیه‎السلام محسوس است.» و در نقلی دیگر، بیان می‎کردند: «همه امامان معصوم علیهم السلام رئوف هستند، اما رأفت حضرت امام رضا علیه السلام ظاهر است.»


و نیز می‎فرمودند: «انسان هنگامی که وارد حرم رضوی علیه السلام می‎شود، مشاهده می‎کند که از در و دیوار حرم آن امام رأفت می‎بارد.»


در پناه امام علیه السلام
علامه طباطبایی وقتی به مشهد، مشرف می‎شد، از وی تقاضا می‎کردند که در خارج از مشهد چون طُرقبه و ... به دلیل اعتدال هوا، سکونت داشته باشند و گهگاهی برای زیارت مشرف گردد. ایشان ابداً قبول نمی‎کرد و می‎فرمود: «ما از پناه امام هشتم به جای دیگری نمی‎رویم.»


ما اینجا کاره ای نیستیم
یکی از شاگردان علامه طباطبایی می‎گوید: ... هیچ به خاطر ندارم که از اسم هر یک از ائمه علیهم‎السلام بدون ادای احترام گذشته باشند. در مشهد که همه ساله مشرف می‎شدند و تابستان را در آنجا می‎ماندند وقتی وارد صحن حضرت رضا علیه السلام می‎شدند، بارها که در خدمتشان بودم و می‎دیدم که دست‎های مرتعش را روی آستانه در می‎گذاشتند و با بدن لرزان از جان و دل آستانه در را می‎بوسیدند، گاهی از محضرشان التماس دعا درخواست می‎شد می‎گفتند: «بروید از حضرت بگیرید؛ ما اینجا کاره‎ای نیستیم؛ همه چیز آنجاست!»


زمین صحن را ببوس
زمانی نویسنده مشهوری بوسیدن ضریح امامان علیهم السلام و این قبیل احترام نهادن‎ها را تشنیع می‎کرد. وقتی سخن او را به مرحوم علامه در حرم رضوی علیه السلام عرض کردند، ایشان فرمود: «اگر منع مردم نبود، من از دم مسجد گوهرشاد تا ضریح، زمین را می‎بوسیدم.»


و روزی در صحن حرم امام رضا علیه السلام شخصی به علامه [که اصلاً اذن نمی‎داد کسی دست ایشان را ببوسد] عرض کرد:«از راه دور آمده‎ام و می‎خواهم دست شما را ببوسم.» علامه فرمود: «زمین صحن را ببوس که از سر من هم بهتر است!»


من هم یکی از این شلوغ ها
یک بار علامه می‎خواستند به روضه رضوی علیه السلام مشرف شوند. به ایشان عرض شد: « آقا! حرم شلوغ است؛ وقت دیگری بروید! » فرمودند: «خوب، من هم یکی از شلوغ‎ها!» و رفتند. مردم هم که ایشان را نمی‎شناختند تا راهی برایشان بگشایند و در نتیجه، هر چه سعی کردند دستشان را به ضریح مبارک برسانند، نشد و مردم ایشان را به عقب هل دادند. وقتی بازگشتند، اطرافیان پرسیدند: «چطور بود؟» فرمودند: «خیلی خوب بود! خیلی لذت بردم!»


حرم امام رضا علیه السلام
ایشان هر ساله به مشهد مشرف می‎شد حتی در پنج شش ماه آخر عمر با همه کسالتی که داشت به مشهد مشرف شد.
یکی از بستگان نزدیک ایشان می‎گفت: «با آغوش باز با آن کهولت سن و کسالت، جمعیت را می‎شکافت و با علاقه ضریح را می‎بوسید و توسل می‎جست که گاهی به زحمت او را از ضریح جدا می‎کردیم...»
ایشان می‎گفت: «من به حال این مردم که این طور عاشقانه ضریح را می‎بوسند، غبطه می‎خورم...»


طبیب الاطباء
حجت الاسلام معزّی نقل می‎کند که یک بار در ایام طلبگی به مشهد رفته بودم و در صحن‎های حرم رضوی علیه السلام قدم می‎زدم و به بارگاه امام می‎نگریستم اما داخل رواق‎ها و روضه نمی‎رفتم. ناگهان دست مهربانی بر روی شانه‎هایم قرار گرفت و با لحنی آرام فرمود: «حاج شیخ حسن! چرا وارد نمی‎شوی؟» نگاه کردم و دیدم علامه طباطبائی است. عرض کردم: «خجالت می‎کشم با این آشفتگی روحی بر امام رضا علیه السلام وارد شوم. من آلوده کجا و حرم پاک ایشان کجا!»


آن گاه مرحوم علامه فرمود: «طبیب برای چه مطب باز می‎کند؟ برای این که بیماران به وی مراجعه کنند و با نسخه او تندرستی خود را بیابند. این جا هم دارالشفای آل محمد ـ علیهم السلام ـ است. داخل شو که امام رضا علیه‎السلام طبیب الأطباء است.»


فرزند ایشان نقل می‎کردند: در سال آخر حیاتشان به دلیل کسالتی که داشتند و بنا به تأکید و توصیه پزشکِ مخصوص نمی‎خواستیم که ایشان به مشهد مقدس بروند. ولی ایشان اصرار داشتند و رفتند. پس از مراجعت از مشهد، به ایشان گفتم سرانجام به مشهد رفتید، فرمود: «پسرم جز مشهد کجاست که آدم بتواند دردهایش را بگوید و درمانش را بگیرد؟»

تبیان




نوع مطلب : مذهبی، حکایات مذهبی، 
برچسب ها : علامه طباطبایی، حکایت، امام رضا، زوار،
لینک های مرتبط :
يکشنبه 1 شهريور 1394
وصیت حضرت آیت الله درباره دستمال سیاه/ سند

مگر دخت رسول خدا صلی الله علیه و آله چه گناهی داشت که این همه ظلم در حق او مرتکب شدند.


ادامه ی مطلب


نوع مطلب : مذهبی، حکایات مذهبی، 
برچسب ها : ایت الله میرزاجوادتبریزی، امام رضا، روایت، علوم دینی، معصومین،
لینک های مرتبط :
يکشنبه 1 شهريور 1394
چرا معاویه را سب می کنید؟


آورده اند که میر ابوالقاسم فندرسکی، در مسیر سیاحت و گشت و گذار خود، به هندوستان رسید. پادشاه آنجا از سید اجازه ملاقات خواست اما چون بر مذهب سنی بود، سید اجازه ملاقات نداد تا این که بعد از اصرار پادشاه، سید اجازه ملاقات داد، اما شرط گذاشت که درباره مذهب گفتگویی صورت نگیرد.

جلسه ملاقات تشکیل شد، بعد از گذشت ساعتی، پادشاه گفت: هر چند قرار بر این شده که از مذهب گفتگو نشود، ولی من یک سؤال دارم که اجازه بدهید بپرسم. شما شیعیان به چه جهت معاویه را دشنام و لعنت می کنید؟

سید گفت: قبل از جواب به سوال شما، من یک سؤال از شما می پرسم. پادشاه. گفت: بپرسید. سید گفت: فرض کنیم هنگام جنگ بین علی و معاویه تو هم بودی. هر یک از آن دو، تو را برای جنگ، به گروه خود دعوت می کردند. آیا امر کدام یک را اطاعت می نمودی؟ پادشاه گفت: چون علی بن ابی طالب به اتفاق مسلمانان خلیفه است و مخالفت او کفر به شمار می آید، نمی توانم او را مخالفت کنم؛ و البته دستور او را اطاعت می کردم.

سید فرمود: بعد از حضور در جنگ، اگر معاویه مبارز می طلبید و تو را به جنگ فرا می خواند و علی به تو امر می کرد که با معاویه جنگ کنی. آیا اطاعت می کردی یا سرپیچی؟ شاه گفت:چون سرپیچی از فرمان علی را کفر می دانم، قطعا اطاعت می کردم.

سید گفت: بعد از این، اگر معاویه بر تو شمشیر می کشید که تو را بکشد، آیا تن به کشته شدن می دادی یا از جهاد فرار می کردی؟ و آیا تو هم برای کشتن او شمشیر می کشیدی؟ شاه گفت: البته سعی در کشتن او می کردم.

سید گفت: این کار خود را طاعت می دانستی یا معصیت؟ شاه گفت: چون به امر علی بود، آن را طاعت می دانستم.

سید گفت: شخصی که تو سعی در کشتن او را طاعت می دانی، چرا در مورد علت مذمت کردن او، از من سؤال می کنی؟! شاه ساکت شد.

حوزه




نوع مطلب : مذهبی، حکایات مذهبی، 
برچسب ها : معاویه، حکایت،
لینک های مرتبط :
شنبه 24 مرداد 1394
مناظره با امام!

یاابن رسول اللّه! فدایت گردم، حدیثى براى ما بیان فرما، که مورد استفاده قرار دهیم.


ادامه ی مطلب


نوع مطلب : مذهبی، احادیث وروایات، حکایات مذهبی، 
برچسب ها : امام صادق، معصومین، روایت، علوم دینی، شیعیان، اسلام،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 20 مرداد 1394
برخورد کریمانه

اسلام دین همه بعدی است وبه همه جوانب یک زندگی اسلامی اشاره دارد در حالات حضرت باقر علیه السلام وارد است که روزی مردی مسیحی قصد داشت تا با مسخره کردن امام باقر (ع) ایشان را خشمگین کند و به این وسیله برای خود و برخی از رهگذران نادان، اسباب خنده و شادی فراهم نماید.

برای اجرای نقشه اش، سر راه امام قرار گرفت. وقتی امام به نزدیکش رسید، در حالی که نیش خندی به لب داشت، با صدای بلند گفت: سؤالی دارم. امام آماده شنیدن سؤال شد. مرد با بی ادبی گفت: آیا تو بقر هستی؟ و خنده احمقانه ای سر داد تا رهگذرانی هم که سؤالش را شنیده بودند، بخندند. امام باقر (ع) بدون این که ذرّه ای عصبانی شود، به آرامی گفت: نه، من باقر هستم.

مرد مسیحی که به هدف خود نرسیده بود، سعی کرد به امام طعنه بزند. بنابر این از آن حضرت پرسید: آیا تو فرزند یک آشپز هستی؟

امام باقر (ع) با این که به قصد زشت او پی برده بود، با حوصله این طور پاسخ گفت: آشپزی حرفه مادرم بود.

مرد نادان که دیگر نمی دانست چه بگوید، با بی شرمی پرسید: آیا تو پسر آن زنِ بد اخلاقی؟

امام آخرین سؤال بی ادبانه او را به بهترین شکل پاسخ داد: اگر تو راست می گویی، خداوند او را بیامرزد و اگر تو دروغ می گویی، خداوند تو را بیامرزد!

از پاسخ مؤدّبانه امام، مرد مسیحی مات و مبهوت شد. انگار دنیا را بر سرش خراب کردند. از رفتار خود بسیار شرمنده شد و با خود اندیشید: این شخص، بنده برگزیده خداست وگرنه هر انسان معمولی با سخنان توهین آمیز من، از کوره در می رفت و عصبانی می شد.

بی تردید، دین اسلام، دین حق و حقیقت است که چنین انسان بزرگی، امام و پیشوای آن است. او به دلیل اخلاق و رفتار بزرگوارانه امام باقر (ع) همان جا به دین اسلام گروید و مسلمان شد.


به نقل از: آفتاب دانش، حسین صالح، ص69





نوع مطلب : مذهبی، حکایات مذهبی، 
برچسب ها : اسلام، علوم دینی، اخلاق، روایت، امام محمدباقر،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 19 مرداد 1394
مقام و منزلت علامه امینی(ره)

فرزند علاّمه امينى رحمه الله نقل مى كند: وقتى پدرم را دفن كرديم مرحوم علاّمه بحرالعلوم آمد و به من تسليت گفت و معانقه نمود. سپس فرمود: (من در اين فكر بودم ببينم مولا اميرالمؤ منين عليه السلام چه مرحمتى در مقابل زحمات و خدمات مرحوم امينى مى نمايند.

در عالم خواب ديدم : حوضى است آقا اميرالمؤ منان عليه السلام بر لب آن ايستاده اند. افراد مى آيند و مولا از آن حوض آب به آنها مى دهند. گفتند: اين حوض كوثر است . در اين حال آقاى امينى به نزديك حوض رسيد ظرف را گذاشتند، آستينها را بالا زده و دستان مباركشان را پر از آب كردند و به علامه آب خورانيدند و خطاب به او فرمودند: بَيّضَ اللّه وَجهك كما بَيَّضت وجهى، پروردگار رو سفيد كند تو را كما اينكه مرا رو سفيد كرد.

مولا در اين عبارت دو حقيقت را بيان كردند. علامه نسبت به حضرات معصومين عليهم السلام بسيار ادب داشت . وقتى وارد حرم مطّهر حضرت امير عليه السلام مى شد از پايين به بالاى سر نمى رفت . روبروى حضرت مى ايستاد و گريه شديدى مى نمود. خود ايشان به من فرمودند: از آن وقتى كه در نجف هستم از سمت بالاى سر حرم نرفته ام از پايين وارد شده و از همان سمت خارج مى شدند.

اِنّما يَخشى اللّهَ مِن عِبادِهِ العُلَماءُ ( فاطر، آيه 28)
همانا تنها مردمان عالِم خداترسند.

کتاب داستانهایی از انوار آسمانی




نوع مطلب : مذهبی، حکایات مذهبی، 
برچسب ها : حکایت، علوم دینی، علامه امینی،
لینک های مرتبط :
جمعه 16 مرداد 1394
ماجرای مرگ پسر میرزا جواد آقا تبریزی(ره)


آیت الله حسین مظاهری در درس اخلاق خود با اشاره به مقام رضا و تسلیم بزرگان دین و ضرورت آن برای زندگی گفت: مقام تسلیم و رضا هم برای دنیا خیلی مفید است. قرآن می‌گوید نفس مطمئنه به تو می‌دهم و هم برای آخرت خیلی مفید است و تو را پیش خودم و پیش بندگان خلّص خودم می‌برم.



وی ادامه داد: من نمی‌گویم آن مقام بالا را پیدا کنیم. من و امثال من نمی‌توانیم چیزهایی که مربوط به ما نیست و بر ما نازل می‌شود و برای ما سخت است، بگوییم از الطاف خفیّۀ خداست. اما آنچه باید باشد، اینکه نگرانی از خدا نداشته باشیم. اینکه کسی از خدا نگران باشد و به خدا ولو اینکه بلند بلند نزد دیگران نگوید، اما دلش از خدا راضی نباشد. این نباید باشد. اگر این پیدا شد در پیش اهل دل کفر است. البته نه کفری که کافر و نجس و احکام دیگر بر آن بار است، بلکه به این ناشکری می‌گویند و این ناشکری در پیش اهل دل کفر است.


آیت الله مظاهری در ادامه با ذکر مثالی از یکی از علمای اخلاق افزود: یکی از علمای علم اخلاق، مرحوم آقا میرزا جواد تبریزی است و از اساتید حضرت امام هم بوده است و در زمان تاسیس حوزۀ علمیۀ قم معلم اخلاق طلبه‌ها بوده و انصافاً بالا بوده است. از ایشان قضیه‌ای نقل می‌کنند و انسان به این دنیا آمده که به این حالات برسد.

می‌گویند آقا میرزا جواد در عید غدیر نشستی داشتند و مردم به دیدن ایشان می‌آمدند. قضیۀ عجیبی واقع شد و پسر ایشان که عصای دست ایشان بوده است و از نظر علم و تقوا خیلی بالا بوده است. این پسر برای اینکه خدمتی به امیرالمؤمنین(ع) کرده باشد، استکان و نعلبکی‌ها را بر سر حوض برد تا بشوید و تمیز کند. پای او لیز خورد و در حوض افتاد و خفه شد.

ناگهان اهل خانه توجّه کردند که جنازه پسر روی آب است. گریه آنها بلند شد. مرحوم آقا میرزا جواد آقا دیدند جنازه پسر روی حوض افتاده است. به زن‌ها گفتندعید مردم را عزا نکنید و ساکت باشید. بالاخره جنازه را در یک اطاق بردند و آرام آرام در جلسه آمدند.

یک شخصی پرسید آقا چه خبر بود؟ فرمود خدا امروز به ما عیدی داده است، اما زن‌ها نمی‌فهمند. یعنی مرگ پسر را عیدی در روز غدیرخم می‌دانست. اینها را از ما نمی‌خواهند و بنا نیست که بخواهند، اما آنچه از ما می‌خواهند و الاّ در پیش آقا میرزا جواد آقاها کفر است، ناشکری‌هاست«لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزیدَنَّکُمْ وَ لَئِنْ کَفَرْتُمْ إِنَّ عَذابی‏ لَشَدیدٌ»(سوره ابراهیم، آیه7: اگر واقعاً سپاسگزارى کنید، [نعمت‏] شما را افزون خواهم کرد، و اگر ناسپاسى نمایید، قطعاً عذاب من سخت خواهد بود.)


استاد اخلاق حوزه علمیه اصفهان با اشاره به آیه 7سوره ابراهیم گفت: در قرآن کفر در مقابل شکر آمده و قرآن به ناشکری، کفر می‌گوید. اگر ناشکری کردید، بدانید عذاب خدا خیلی بزرگ و دردناک است. عذاب خدا در دنیا اینست که مقام رضا را که از شما گرفت، خواه ناخواه یک دنیای فوق‌العاده بحرانی می‌شود. یک زندگی توأم با غم و غصّه و ناراحتی و ضعف عصب می‌شود و یک زندگی توأم با بی‌حوصلگی می‌شود و همین زندگی که الان همۀ ما داریم. آخرت هم خدا اعتنا به این ندارد، بلکه در زمرۀ کفّار است: «وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّکُمْ لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزیدَنَّکُمْ وَ لَئِنْ کَفَرْتُمْ إِنَّ عَذابی‏ لَشَدیدٌ».


وی افزود: اگر ناشکری کردید، به قول امام صادق(ع) وقتی ناشکری بیاید، قضا و قدر اقتضاء می‌کند که این بلا و مصیبت برای تو بیاید و فقط پاداش ندارد. اگر شکر کنید و جزع و فزع نکنید و جدا راضی باشید، آن مقام مطمئنۀ دنیا و آخرت را خدا به تو می‌دهد و اما اگر ناشکری کنی، مصیبت برایت آمده و پاداش هم نیست و برعکس یک دنیای تاریک و پر از همّ و غم و بی‌حوصلگی است و بالاخره یک دنیای پرتلاطم است و خیال نکنید ما از خدا راضی هستیم. ریاضت می‌خواهد که انسان از خدا راضی باشد.


آیت الله مظاهری گفت: بزرگی روی منبر به پامنبری‌ها می‌گفت ما کسی هستیم که گاهی با حالی می‌گوییم الحمدلله رب العالمین و معنای این طرز گفتن این است که خدایا دسترسی به تو ندارم و الاّ حسابت را می‌رسیدم. خیلی از ما اینطور هستیم و از خدا راضی نیستیم و دسترسی به خدا نداریم و الاّ حساب خدا را می‌رسیدیم. این کفر است و این معنای نفهمیدن قضا و قدر است و معنایش مقداری از کفر در مقابل شکر بالاتر است به این معنا که هنوز نظام اتمّ را باور نکرده است و هنوز باور نکرده است که هرچه در این عالم هست، طبق علم و قدرت و حکمت و رحمت خداست. البته ریاضت و توسل به اهل‌بیت می خواهد./مشرق




نوع مطلب : مذهبی، حکایات مذهبی، 
برچسب ها : اخلاق، علوم دینی، حکایت،
لینک های مرتبط :
جمعه 16 مرداد 1394
توسل عبدالباسط به موسی‌ بن جعفر(ع)

استاد فاطمی نیا دردوره آموزشی توجیهی کاروان نور. به خاطره ای ازاستاد عبدالباسط پرداختند.

استاد فاطمی نیا عبد‌الباسط را محب اهل‌بیت(ع) دانستند و گفتند: من دوستی در نجف دارم که هنوز هم زنده است. وی می‌گفت: هنگامی که عبدالباسط تلاوت معروف "حشر" و "تکویر" را در عراق خواند من حضور داشتم. وی قبل از تلاوت به من گفت: برای این تلاوت متوسل به موسی‌ بن جعفر(ع) شدم.

این استاد اخلاق علم تجوید را علمی بزرگ دانست و گفت: من در تجوید شاگرد میرزا جواد آقای تبریزی بودم. با دو سال حضور در جلسات ایشان دریافتم که تجوید علم بزرگ و مهمی است.

وی با اشاره به اعجاز تلاوت گفت: برخی قدر تلاوت را نمی‌دانند، برخی از تلاوت‌ها مانند سوره هود مصطفی اسماعیل بیمار را شفا می‌دهد و یا صدای محمد رفعت صدایی بهشتی است و آوای این استاد فراتر از این حرفهاست که بگوییم حجاز خواند یا رست، تلاوت وی انسان را مات و مبهوت می‌کند.

فاطمی‌نیا ارادت شیعیان به اهل بیت(ع) را سبب ارتقای آنها در علوم قرآن دانست و گفت: من سال‌ها کتب مختلف تفسیری را خوانده‌ام نکاتی که در المیزان است در هیچ کتابی نیست و این‌ها به خاطر محبت اهل بیت(ع) است.

وی با آرزوی موفقیت برای کاروان قرآنی جمهوری اسلامی در ایام حج گفت: شما‌ها همگی استاد و روشن هستید بروید و تلاش کنید که مبلغ قرآن و اسلام باشید، در این ایام انسان‌های زیادی هستند که ضجه می‌زنند و لبیک می‌گویند اما حاجی واقعی کم است، شما سعی کنید از ضجه زنندگان نباشید. خداوند همه جا هست کعبه برای این است که به یاد خدا دور آن بچرخی و وقتی آمدی دور خدا بچرخی. باید رفتار ما بعد از حج تغییر کند نه اینکه بعد از چهل حج به محض اینکه اسم طرف را ببرند خانواده‌اش بر خود بلرزد./ مهر




نوع مطلب : مذهبی، حکایات مذهبی، 
برچسب ها : حکایت، توسل، عبدالباسط، امام صادق، علوم دینی، اسلام،
لینک های مرتبط :
جمعه 16 مرداد 1394
شیرین ترین نماز یک دخترخانم
حاج آقا قرائتی تعریف می‏ كرد: در ستاد نماز گفتیم، آقازاده‌ها، دخترخانم‌ها، شیرین‌ترین نمازی که خواندید، برای ما بنویسید. یک دختر یازده ساله یک نامه نوشت، همه ما بُهتمان زد، دختر یازده ساله، ما ریش‌سفیدها را به تواضع و کرنش واداشت.

نوشته بود، شیرین‌ترین نمازی که خواندم این است كه:

در اتوبوس داشتم می‌رفتم یک مرتبه دیدم خورشید دارد غروب می‌کند. یادم آمد نماز نخواندم، به بابایم گفتم: نماز نخواندم، گفت: خوب باید بخوانی، اما حالا که اینجا توی جاده است و بیابان، گفت: برویم به راننده بگوییم نگه‌دار. پدر گفت: راننده كه بخاطر یک دختر بچه نگه نمی‌دارد، گفتم: التماسش می‌کنیم. گفت: نگه نمی‌دارد. گفتم: تو به او بگو گفت: گفتم كه نگه نمی‌دارد، بنشین حالا بعداً قضا می‌کنی. دختر دید خورشید غروب نکرده است و گفت بابا خواهش می‌کنم، پدر عصبانی شد، اما دختر گفت: پدر، امروز اجازه بده من تصمیم بگیرم.

می‌گفت ساکی داشتیم، زیپ ساک را باز کرد، یک شیشه آب درآورد. زیرِ صندلی اتوبوس هم یک سطل بود، آن سطل را هم آورد بیرون. دستِ کوچولو، شیشه کوچولو، سطل کوچولو. شروع کرد وسط اتوبوس وضو گرفت. قرآن یک آیه دارد می‌گوید: کسانی که برای خدا حرکت کنند مهرش را در دلها می‌گذاریم به شرطی که اخلاص داشته باشد، نخواسته باشد خودنمایی کند، شیرین‌کاری کند، واقعا دلش برای نماز بسوزد، پُز نمی‌خواهد بدهد. «إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا» مریم/96 یعنی کسی که ایمان دارد، «وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ» کارهایش هم صالح است، کسی که ایمان دارد، کارش هم شایسته است، «سَیَجْعَلُ لَهُمْ الرَّحْمَانُ وُدًّا»، «وُدّ» یعنی مودت، مودتش را در دلها می‌گذاریم.

شاگرد شوفر نگاه کرد و دید كه دختربچه وسط اتوبوس نشسته و دارد وضو می‌گیرد، پرسید: دختر چه می‌کنی؟ گفت: آقا من وضو می‌گیرم، ولی سعی می‌کنم آب به كف اتوبوس نچکد. بعدش هم می‌خواهم روی صندلی، نشسته نماز بخوانم. شاگرد شوفر یک كمی نگاهش کرد و چیزی به او نگفت. به راننده گفت: عباس آقا، ببین این دختر بچه دارد وضو می‌گیرد.

راننده هم همین‌طور که جاده را می‌دید، در آینه هم دختر را می‌دید. مدام جاده را می‌دید، آینه را می‌دید، جاده را می‌دید، آینه را می‌دید. مهر دختر در دل راننده هم نشست. راننده گفت: دختر عزیزم، می‌خواهی نماز بخوانی؟ صبر كن، من می‌ایستم. ماشین را کشید کنار جاده و گفت: نمازت را بخوان دخترم، آفرین.

چه شوفرهای خوبی داریم، البته شوفر بد هم داریم که هرچه می‌گویی: وایستا، گوش نمی‏دهد. او برای یک سیخ کباب می‌ایستد، اما برای نماز جامعه نمی‌ایستد. در هر قشری همه رقم آدمی هست.

دختر می‌گفت: وقتی اتوبوس ایستاد، من پیاده شدم و شروع کردم به نماز خواندن. یک مرتبه اتوبوسی‌ها نگاهش کردند. یكی گفت: من هم نخواندم، دیگری گفت: من هم نخواندم.شخص دیگری هم گفت: ببینید چه دختر باهمتی است، چه غیرتی، چه همتی، چه اراده‌ای، چه صلابتی، آفرین، همین دختر روز قیامت، حجت است. خواهند گفت: این دختر اراده کرد، ماشین ایستاد. یکی یکی آنهایی هم که نماز نخوانده بودند، ایستادند به نماز. دختر می‏گفت: یک مرتبه دیدم پشت سرم یک عده دارند نماز می‌خوانند. می‏گفت: شیرین‌ترین نماز من این بود که دیدم، لازم نیست امام فقط امام خمینی باشد. منِ، بچه یازده ساله هم می‌توانم در فضای خودم امام باشم.

قنوت




نوع مطلب : مذهبی، حکایات مذهبی، مباحث ودانستیها مذهبی، 
برچسب ها : علوم دینی، نماز، حکایت،
لینک های مرتبط :
يکشنبه 11 مرداد 1394
یک عمل خالص و هزاران عمل مخلوط

یکی از نکاتی که در اعمال انسان باید مراقب آن باش باید اخلاص در عمل افراد است ،از علما (امیرمحمد صالح خاتون آبادی داماد مرحوم مجلسی) در گذشته بود، شبی ایشان را در خواب دیدم.

گلایه کردم که قرار بود زودتر از این به خواب من بیایی، اکنون یک سال از فوت شما می گذرد. گفت: گرفتاری هایی داشتم که اکنون نجات یافتم.
سؤال کردم : بر شما چه گذشت؟
گفت: مرا در مقام خطاب الهی بازداشتند.
ندا رسید: چه آورده ای؟
عرض کردم : عمرم را در تصنیف و تألیف احادیث و اختبار و تفسیر به پایان برده ام.
خطاب رسید: صحیح است، ولی در اول کتابها نام سلاطین را می بردی و خشنود می شدی که مردم کتابها را ستایش و مدح می کنند. مدح مردم و رضای سلاطین، اجر و پاداش توست.

عرض کردم : عمرم را درامامت نماز جمعه به سربردم. گفتند: آری همین طور است؛ ولی هر گاه نمازگزاران زیاد بودند، خوشحال و هر گاه کم بودند، ناراحت می شدی. این عمل نیز شایسته ما نیست.

بالاخره هر چه عرض کردم رد شد تا این که همه حسنات خود را تمام کردم.
در این هنگام خطاب رسید : تو نزد ما یک عمل مقبول داری. آن عمل این است که روزی یک گلابی در دستت بود، زنی بر تو گذشت، بچه ای پشت سرش بود، چشم آن بچه به گلابی افتاد و به مادرش گفت: گلابی می خواهم و تو آن گلابی را به دست آن بچه دادی، فقط برای خشنودی خدا. آن طفل خوشحال شد.
خداوند به خاطر همین عمل از من در گذشت.




نوع مطلب : مذهبی، حکایات مذهبی، 
برچسب ها : حکایت، خیروشر، علوم دینی،
لینک های مرتبط :
شنبه 10 مرداد 1394
دعا در حق برادر دینی

یکی از آداب دعا در شرع مقدس اسلام دعا کردن در خصوص برادر دینی است که موجب استجابت دعا ی خود افراد نیز می گردد در روایتی وارد است که، راوى مى گويد: وقتى كه اعمال عرفات را تمام كردم به ابراهيم پسر شعيب برخوردم و سلام كردم .

ابراهيم يكى از چشمهايش را از دست داده بود چشم سالمش نيز سخت سرخ بود مثل اينكه لخته خون است
گفتم : يك چشمت از بين رفته . به خدا من بر چشم ديگرت مى ترسم ! اگر كمى از گريه خوددارى كنى بهتر است . گفت : به خدا سوگند! امروز حتى يك دعا درباره خود نكردم .


گفتم : پس درباره چه كسى دعا كردى ؟ گفت : درباره برادران دينى ، زيرا از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مى فرمود: هر كس پشت سر برادرش دعا كند خداوند فرشته اى را مامور مى كند كه به او بگويد دو برابر آنچه براى خود خواستى بر تو باد!

بدين جهت خواستم براى برادران دينى خود دعا كنم تا فرشته براى من دعا كند چون نمى دانم دعا درباره خودم قبول مى شود يا نه ؟ اما يقين دارم دعاى ملك براى من مستجاب خواهد شد.



بحار: ج 48، ص 172




نوع مطلب : مذهبی، حکایات مذهبی، 
برچسب ها : دعا، علوم دینی، حکایت،
لینک های مرتبط :
جمعه 9 مرداد 1394
دستی که شیخ عباس قمی بوسید؟

گفتار آدمی بیانگر شخصیت اوست، انسان‌های مؤدب و باشخصیت هرگز در بدترین شرایط هم حاضر نیستند در کلام خود از سخنان غیر اخلاقی استفاده کنند و همیشه گفتارشان احترام آمیز است.




خداوند متعال در قرآن می فرماید: وَقُولُوا لِلنَّاسِ حُسْنًا بقرة/83با مردم با زبانِ‏ خوش سخن بگوييد




یکی از سادات اهل فضل نقل می کند: در ایامی که مفاتیح الجنان تازه منتشر شده بود، روزی در سرداب سامرا نشسته بودم و آن را در دست داشتم و مشغول زیارت خواندن بودم.
دیدم شیخی با قبای کرباس و عمامه کوچکی نشسته و مشغول ذکر است، شیخ از من پرسید: این کتاب که می خوانی چیست؟ گفتم: کتاب مفاتیح الجنان از محدث قمی، آقای حاج شیخ عباس است و شروع کردم به تعریف کردن از آن کتاب.

شیخ گفت: این قدر هم که تو می گویی تعریف ندارد، بیش از حد تعریف می کنی.
من عصبانی شدم و با ناراحتی گفتم: آقا! بلند شو و از این جا برو، شما متوجه خوبی و ارزش این کتاب گرانبها نیستی، شیخ که از رفتار من ناراحت شده بود با نرمی با من سخن گفت و هیچ توهینی نکرد.

کسی که کنارم نشسته بود، دست زد به پهلویم و گفت: مؤدب باش آقا، ایشان خود محدث قمی هستند.
من که متعجب و شرمنده شده بودم، بر خاستم و با آن عالم بزرگوار روبوسی کردم و عذر خواستم و خم شدم که دست ایشان را ببوسم؛ ولی آن مرحوم ادب کرد و نگذاشت و خم شد دست مرا بوسید و گفت: شما سید هستید.

ای زبان! هم گنجِ بی پایان تویی ای زبان! هم رنجِ بی درمان تویی




باشگاه خبرنگاران




نوع مطلب : مذهبی، حکایات مذهبی، 
برچسب ها : شیخ عباس قمی، حکایت، علوم دینی، اخلاق،
لینک های مرتبط :
جمعه 9 مرداد 1394
فروش فرش منزل شیخ

در حالات شیخ اعظم شیخ انصاری وارداست که ، شخصی نزد شیخ انصاری آمد و قرضش را طلب کرد، شیخ مهلتی خواست.

یکی از حاضرین گفت: شیخ! این همه پول داری، چرا قرضش رانمی دهی؟

شیخ گفت: اینها وجوهات شرعی است و من برای ادای قرض،از او مهلت خواستم تا فرش خانه ام را بفروشم.

مجله فرهنگ کوثر شماره 33




نوع مطلب : مذهبی، حکایات مذهبی، 
برچسب ها : شیخ انصاری، حکایت، علوم دینی،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 7 مرداد 1394
وقتی حقیقت را درک کردی از گفتار مردم ناراحت مشو

در یكى از روزها، عدّه اى از دوستان امام رضا علیه السلام در منزل آن حضرت گرد یكدیگر جمع شده بودند و یونس بن عبدالرّحمن نیز كه از افراد مورد اعتماد حضرت و از شخصیّت هاى ارزنده بود، در جمع ایشان حضور داشت.

هنگامى كه آنان مشغول صحبت و مذاكره بودند، ناگهان گروهى از اهالى بصره اجازه ورود خواستند. امام علیه السلام، به یونس فرمود: داخل اتاق برو و مواظب باش هیچ گونه عكس العملى از خود نشان ندهى؛ مگر آن كه به تو اجازه داده شود.

آن گاه اجازه فرمود و اهالى بصره وارد شدند و بر علیه یونس، به سخن چینى و ناسزاگوئى آغاز كردند. در این بین حضرت رضا علیه السلام سر مبارك خود را پائین انداخته بود و هیچ سخنى نمى فرمود؛ و نیز عكس العملى ننمود تا آن كه بلند شدند و ضمن خداحافظى از نزد حضرت خارج گشتند.

بعد از آن، حضرت اجازه فرمود تا یونس از اتاق بیرون آید. یونس با حالتى غمگین و چشمى گریان وارد شد و حضرت را مخاطب قرار داد و اظهار داشت:

یاابن رسول اللّه ! من فدایت گردم. من با چنین افرادى معاشرت دارم، در حالى كه نمى دانستم درباره من چنین خواهند گفت و چنین نسبت هائى را به من مى دهند.

امام رضا علیه السلام با ملاطفت، یونس بن عبدالرّحمان را مورد خطاب قرار داد و فرمود:

اى یونس ! غمگین مباش، مردم هر چه مى خواهند بگویند، این گونه مسائل و صحبت ها اهمیّتى ندارد، زمانى كه امامِ تو از تو راضى و خوشنود باشد هیچ جاى نگرانى و ناراحتى وچود ندارد.

اى یونس ! سعى كن، همیشه با مردم به مقدار كمال و معرفت آن ها سخن بگوئى و معارف الهى را براى آن ها بیان نمائى. و از طرح و بیان آن مطالب و مسائلى كه نمى فهمند و درك نمى كنند، خوددارى كن.

اى یونس ! هنگامى كه تو دُرّ گرانبهائى را در دست خویش دارى و مردم بگویند كه سنگ یا كلوخى در دست تو است و یا آن كه سنگى در دست تو باشد و مردم بگویند كه درّ گرانبهائى در دست دارى، چنین گفتارى چه تاثیرى در اعتقادات و افكار تو خواهد داشت؟ و آیا از چنین افكار و گفتار مردم، سود و یا زیانى بر تو وارد مى شود؟!

یونس با فرمایشات حضرت آرامش یافت و اظهار داشت: خیر، سخنان ایشان هیچ اهمیّتى برایم ندارد.

امام رضا علیه السلام مجدّدا او را مخاطب قرار داد و فرمود:

اى یونس، بنابر این چنانچه راه صحیح را شناخته، همچنین حقیقت را درك كرده باشى و نیز امامت از تو راضى باشد، نباید افكار و گفتار مردم در روحیّه، اعتقادات و افكار تو كمترین تاثیرى داشته باشد؛ مردم هر چه مى خواهند، بگویند.

بحارالا نوار: ج 2، ص 65، ح 5، به نقل از كتاب رجال كشّى.




نوع مطلب : مذهبی، احادیث وروایات، حکایات مذهبی، 
برچسب ها : حکایت، روایت، امام رضا، علوم دینی، خیروشر،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 7 مرداد 1394
پنج درس آموزنده از امیرالمومنین علیه السلام
مرحوم كفعمى روايت كرده است : روزى پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله به حضرت علىّ عليه السلام فرمود: ديشب چه عملى انجام داده اى ؟ آن حضرت اظهار داشت : پيش از آن كه بخوابم ، هزار ركعت نماز به جا آوردم ، حضرت رسول فرمود: چگونه ؟! پاسخ داد: از شما شنيدم كه فرمودى : هركس هنگام خوابيدن سه مرتبه بگويد: يَفْعَلُ اللّهُ ما يَشاءُ بِقُدْرَتِهِ، وَ يَحْكُمُ ما يُريدُ بِعِزَّتِهِ،

او همانند كسى باشد كه هزار ركعت نماز خوانده است . حضرت رسول فرمود: راست گفتى ، چنين است .(1)

يكى از شاعران زمان اميرالمؤ منين علىّ عليه السلام به نام نجاشى در ماه مبارك رمضان ، آشكارا شراب خمر آشاميد؛ پس او را نزد امام علىّ عليه السلام آوردند.
حضرت دستور داد تا او را صد ضربه شلاّق زدند و سپس او را به حكم آن بزرگوار زندانى نمودند؛ و چون فرداى آن روز شد، وى را از زندان بيرون آوردند و هشتاد شلاّق ديگر بر او زدند.
نجاشى اعتراض كرد : چرا زندان و هشتاد شلاق اضافى زديد؟
حضرت فرمود: چون حرمت ماه رمضان را شكستى و علنى با حرام روزه خوارى كردى .(2)


امام جعفر صادق صلوات اللّه عليه حكايت فرمايد:
روزى اميرالمؤ منين علىّ بن ابى طالب عليه السلام به غلام خود، قنبر دستور داد تا بر شخصى كه محكوم به حدّ شلاّق بود، هشتاد ضربه شلاّق بزند.
و چون قنبر ناراحت و عصّبانى بود؛ سه شلاّق ، بيشتر از هشتاد ضربه بر او وارد ساخت .
حضرت اميرالمؤ منين علىّ عليه السلام شلاّق را از دست قنبر گرفت و سه ضربه شلاّق بر او زد.(3)


عبداللّه بن عبّاس حكايت كند:
شخصى به محضر امام علىّ صلوات اللّه عليه وارد شد و پيرامون انواع مخلوقات از آن حضرت سؤال كرد؟ امام عليه السلام در پاسخ چنين فرمود: خداوند يك هزار و دويست نوع مخلوق در عمق درياها و اقيانوس ها؛ و به همان مقدار نيز انواع مختلفى از مخلوقات بر روى زمين آفريده است .
سپس افزود : و تمامى انسان ها جز طائفه ياءجوج و ماءجوج همه از نسل حضرت آدم عليه السلام هستند، كه البتّه به هفتاد شكل و رنگ آفريده شده اند.(4)


روزى حضرت اميرالمؤ منين امام علىّ صلوات اللّه عليه از جلوى مغازه قصّابى كه داراى گوشت هاى خوبى بود عبور نمود، همين كه چشم قصّاب به آن حضرت افتاد، عرضه داشت : يا اميرالمؤ منين ! گوشت خوب و مناسبى دارم ، مقدارى از آن را براى منزل خريدارى نمائيد.
امام علىّ عليه السلام فرمود: پول همراه خود ندارم ، قصّاب گفت : مشكلى نيست ، من بابت پول آن صبر مى كنم ؛ و هر موقع توانستى پولش را بياور.
حضرت فرمود: خير، من نسبت به خريد گوشت صبر مى نمايم ؛ و نسيه نمى خرم ، و بدون آن كه گوشت خريدارى نمايد به حركت خود ادامه داد و رفت .(5)

پی نوشت ها:

1-مستدرك الوسائل : ج 5، ص 49، ح 21.
2- تهذيب الا حكام : ج 10، ص 94، ح 19.
3- -تهذيب الا حكام : ج 10، ص 27، ح 11.
4-كافى : ج 8، ص 185، ح 274.
5-ارشاد القلوب ديلمى : ص 119.

چهل داستان و چهل حدیث از امام علی علیه السلام، حجه الاسلام و المسلمین عبدالله صالحی




نوع مطلب : مذهبی، احادیث وروایات، حکایات مذهبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 7 مرداد 1394




موضوعات
پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
  • افراد آنلاین : 2
  • بازدید امروز : 80
  • بازدید دیروز : 215
  • بازدید این هفته : 557
  • بازدید این ماه : 10487
  • بازدید امسال : 48746
  • بازدید کل : 187985
  • تعداد پست ها : 3897
  • تعداد نظرات : 101
امکانات جانبی